دخمل شیطون

 
 
 
پسر گرسنه اش می شود
شتابان به طرف یخچال می رود
در یخچال را باز می کند

عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند
... پسرک این را می داند

دست می برد بطری آب را بر می دارد
کمی آب در لیوان می ریزد

صدایش را بلند می کند
" چقدر تشنه بودم "

پدر می سوزد از شـــرمـــنـــدگـــی
اما میفهمد پسر کوچولو اش بزرگ شده است



نظرات شما عزیزان:

اشک ها و لبخند ها
ساعت10:12---4 بهمن 1390


نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





نوشته شده در یک شنبه 25 دی 1390برچسب:,ساعت 12:40 توسط asal jo0n| |


Power By: LoxBlog.Com